تبليغاتX
و در این کوچه تنهایی من.....

و در این کوچه تنهایی من.....

مگر نه اشک، زیباترین شعر و بی‌تاب ترین عشق و گدازان‌ترین ایمان

و داغ‌ترین اشتیاق و تب‌دارترین احساس و خالص‌ترین گفتن

و لطیف‌ترین دوست داشتن است که همه، در کوره یک دل، به هم آمیخته و ذوب شده‌اند

و قطره‌ای گرم شده‌اند، نامش اشک؟

کسی که عاشق است و از معشوقش دور افتاده و یا عزادار است

و مرگ عزیزی قلبش را می‌سوزاند، می‌گرید، غمگین است،

هرگاه دلش یاد او می‌کند و زبانش سخن از او می‌گوید و روحش آتش می‌گیرد

و چهره‌اش برمی‌افروزد، چشمش نیز با او همدردی می‌کند؛ یعنی اشک می‌ریزد،

اشک می‌جوشد و این حالات همه نشانه‌های لطیف و صریح ایمان عمیق و عشق راستین اویند

گریه‌ای که تعهد و آگاهی و شناخت محبوب یا فهمیدن

و حس کردن ایمان را به همراه نداشته باشد

کاری است که فقط به درد شستشوی چشم از گرد و غبار خیابان می‌آید

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 16:48 توسط تنها (دانیال) |


 

کسی بی خبر امد, مرا دست خودم داد

کسی مثل خودم بود, کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو در اندیشه پرواز

کسی بسته و ازاد اسیرقفسی باز

کسی ساده کسی صاف, کسی درهم و برهم

کسی پر زترانه, کسی مثل خودم لال

کسی سرخ و رسیده, کسی سبزو کسی کال

کسی مثل تو ای ((ماه)) مرایک شبه رویاند

کسی مرثیه اورد برای دل من خواند

    من ار خواب پریدم شدم یک غزل زرد

                         و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد


اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ..... (دکتر شریعتی)[close][close] DR Ali Shariati
اگر تنها ترین تنهاها شوم ، باز خدا هست ، او جانشین همه نداشتن هاست
نفرین و آفرین ها بی ثمر است
اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان ، هول وکینه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی
ای پناهگاه ابدی! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی

 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 18:10 توسط تنها (دانیال) |


.. من در برابر تو کیستم ؟؟؟؟؟؟؟

و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را  اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که  انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ،هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری  است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است هرگز ، دو روح ، در دو اندام  این چنین با هم آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند … نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد

… سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است  بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد .



بازم سلام...

واقعا من خیلی به این فکر کردم که در برابر محبوبمون و خالقمون یا معشوقمون کی هستیم؟؟؟

شما به این فکر کردین؟؟؟؟

ممنون می شم اکه نظرتونو در این موضوع بدونم...

پس با نظراتون کمکم کنین....

اینو هم بگه این متن بالا بازم از دکتر شریعتی ست که امیدوارم خوب باشه من تمامه سعی خودمو می کنم همیشه اپام خوب یا تاثیر گذار باشن .... اگر نیستن شما ببخشین ...

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 16:22 توسط تنها (دانیال) |


مدونم این عکس به متنم هیچ ربطی نداره ولی چون من نوره ماه رو خیلی دوست دارم گذاشتم....

تولدي ديگر

من اكنون ايستاده ام و خود را مي نگر م
كه دارم از پس تكه ابرهاي نمودين خويش سر مي زنم.
طلوع خود را مي نگرم
و خود را به نرمي و رضايت،
غرق لذت و اميد،
تسليم او مي كنم.
او كه مرا در خود مي مكد
و من همچنان ساكت مي مانم تا تمام شوم!
نسيم اميد بر چهره ام مي وزد و من،
در نشئه ي مطبوع نيست شدن هايم،
غرقه در شكر و اشك،
در انتظار آنم كه از آن پر شوم.
احساس مي كنم كه آن چه اكنون در من مي جوشد،
سراپايم را فرا مي گيرد،
تمام"هستن" م را لبريز مي كند.
همه ي لكه هايي را كه از اثر انگشت طبيعت
بر ديواره هاي"بودن" م مانده بود،مي زدايد.
مرا در خود مي شويد.
ديگرم مي سازد و من،
گرم اين لذت درد آميز تولد خويش،
ساكت مانده ام.
اما نمي داني!
اين كه در من فرا مي رسد به عظمت همه ي اين هستي است،
چه مي گويم؟
به عظمت ابديت است.
به عظمت مطلق است و به هراس بي كرانگي!
سنگيني آفرينش را دارد و جلال خدا را
و "بودن" من،
اين قفس تنگ و ناتوان،
گنجايش آن را ندارد.
احساس مي كنم كه در خود فرو مي شكنم،
نمي دانم چيست؟ اما بي تابم

(بازم دکتر شریعتی)


سلام به دوستان عزیز...

دلیل اینکه این متن رو گذاشتم  چون یک اتفاق برام افتاد که یک رویداد یا تولدی دیگر برام بود که احساس می کنم خدا با این رویداد نعمتی که بهم داده بودو کامل کرد...فقط از خدا می خوام که لیاقتشو داشته باشم.....

چگونه می توان خویشتن را دید وقتی وجودت سرشار از عشق و محبتی که بهانه ایست برای نزدیکی به خالق محمد و علی و فاطمه و ............. نوره ماه

می دونم هیلی مبهم و بی معنی بود اما این تمام سعی و استعداد و توفیقم بود برای نوشتن از..........

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 18:30 توسط تنها (دانیال) |


بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است

خدایا !خسته ام!نمی توانم

بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان

خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

خدایا سه رکعت زیاد است

بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد

بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

. بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

ملائکه ی من! ببینید من انقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود، اذان صبح را می گویند هنگام

طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

خداوندا

 نمی خواهی با او قهر کنی؟ او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کردن


  سلام به دوستانی که با اومدنتون خیلی خوشحالم می کنین...من این چند وقت که نبودم فهمیدم که خیلی به  خدا نیاز دارم در حالی که وقتی مشکلی نداریم مثل این متن بالا جواب خدامون رو می دیم ... به شما جسارتی نشه ولی من خودمو میگم.....نمی دومن چجوری باید جوابه بدیامون بدیم..... تا کی باید خدا بخاطر اشتباهای ما شرمنده شه ... مخصوصا وقتی نگامون می کنه.......  

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 19:57 توسط تنها (دانیال) |


سلام دوستان ببخشید دیر اپ کردم

من عاشقه دکتر شریعتی ام واسه همین هرچی ازش بزارم سیر نمی شم شما به بزرگواری خودتون ببخشید  


پریشانم


چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار ا

      چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 19:50 توسط تنها (دانیال) |


/* /*]]>*/


سلام به تمام دوستانی که با حضورشون منو خوشخال می کنن

اینبار یه داستان گذاشتم و از شما خواهش می کنم تا اخرشو بخونین شاید واسه شما هم مثل من تاثیر بزاره

درباره ای عکس هم می خوام بگم می دونم که شایداصلا به داستانم ربط نداشته باشه ولی با گذاشتنش می خواستم بگم ما آدما در مقابل محبتی که خدا نسبت به ما ها داره شاید از این کفش دوزک هم کوچیکتر باشیم 



جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود ...

يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 2/5 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.


مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،اما ميگم که چکار ميشه کرد!

من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : ' وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند دلار هديه مي ده و اين مي تونه کمکت کنه.'

جني قبول کرد.. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي جيني همه کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه.

واي که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش مي انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتي با مادرش براي کاري بيرون مي رفت، تنها جايي که اون رو از گردنش باز مي‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!


پدر جيني خيلي دوستش داشت. هر شب که جيني به رختخواب مي رفت، پدرش کنار تختش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه جيني رو براش مي خوند. يک شب بعد از اينکه داستان تموم شد، پدرجيني گفت :
- جيني ! تو منو دوست داري؟
- اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!!!
- نه پدر، اون رو نه! اما مي تونم رزي عروسک مورد علاقمو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، اون عروسک قشنگيه ، مي توني تو مهموني هاي چاي دعوتش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، اشکالي نداره...
پدر گونه هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت : 'شب بخير کوچولوي من.'

 

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جيني پرسيد:

- جيني! تو منو دوست داري؟
اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما مي تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلي نرمه و مي توني تو باغ باهاش گردش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، باشه ، اشکالي نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسيد و گفت : 'خدا حفظت کنه دختر کوچولوي من، خوابهاي خوب ببيني.'

 

چند روز بعد ، وقتي پدر جيني اومد تا براش داستان بخونه، ديد که جيني روي تخت نشسته و لباش داره مي لرزه.

جيني گفت : ' پدر ، بيا اينجا.' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتي مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با يک دستش اون گردن بند بدلي رو گرفته بود و با دست ديگه اش، از جيبش يه جعبه  مخمل آبي بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود!!! پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جيني از اون گردن بند بدلي صرف نظر کرد ، اونوقت اين گردن بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده ...

 

 



خب! اين مسأله دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام ميده!

او منتظر مي مونه تا ما از چيزهاي بي ارزش که تو زندگي بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعي اش رو به ما بده.



 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 10:6 توسط تنها (دانیال) |


 من نمیدونم واقعا عشق این بچه ها بهتر می فهمن یا ما که فقط ادعای عشقو داریم ....؟؟؟؟

گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخ هایی که بچه ها دادند عمیق تر و متفکرانه تر از تصورات بود .

سوال این بود : معنی عشق چیست ؟

·         بیلی 4 ساله : وقتی کسی شما را دوست داره اسم شما را متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما را صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده.

·         ربکا 8 ساله : مادربزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هایش رو لاک بزنه . پدربزرگم همیشه این کار را برایش می کنه حتی حالا که دستهاش آرتروز گرفتن .. این عشقه.

·         کریستی 6 ساله : عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون را می دید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودش را به شما بده.

·         دنی 7 ساله : عشق یعنی وقتی که مامانم برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بهش بده امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.

·         تری 4 ساله : عشق اون چیزی است که لبخند را وقتی خسته ای به لبت می آره.

·         امیلی 8 ساله : عشق وقتیه که شما همش همدیگر را می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید . مامان و بابای من دقیقا اینجوریند.

·         بابی 7 ساله : عشق همان باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه  داری و فقط گوش کنی.

·         نیکا 7 ساله : اگر می خواهی دوست داشتن را بهتر یاد بگیری باید از کسی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.

·         تامی 6 ساله : عشق مثل یه پیرزن و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستند حتی بعد از اینکه همدیگر را خیلی خوب می شناسند.

·         نوئل 7 ساله : عشق اون موقع است که تو به پسره می گی از تی شرتش خوشت اومده بعد اون هر روز می پوشتش.

·         کیندی 8 ساله : موقع تکنوازی پیانو من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که من را نگاه می کردند نگاه کردم و بابام را دیدم که وول می خوره و لبخند می زنه . اون تنها کسی بود که این کار را می کرد . من دیگه نترسیدم.

·         کلر 6 ساله : مامانم من را بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره.

·         الین 5 ساله : عشق اون موقعی است که مامان بهترین تیکه مرغ را میده به بابا.

·         کریس 7 ساله : عشق اون موقعی است که مامان ، بابا را خندان می بینه و بهش می گه که هنوز از رابرت ردفورد خوش تیپ تره.

·         مری آن 4 ساله : عشق وقتیه که سگت می پره بغلت و صورتت را لیس می زنه حتی اگه تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی .


پسر بچه 4 ساله ای همسایه دیوار به دیوار یک آقای مسن بود. این آقا همسرش را از دست داده بود . پسر بچه وقتی پیرمرد را تنها در حال گریه کردن می بیند به حیاط خانه پیرمرد وارد می شود و می پرد بغل پیرمرد و همانجا می ماند . وقتی مادرش ازش می پرسد که چه کار می کردی ؟ میگوید : هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کند."

 راستی از نظر شما عشق یعنی چه ؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 10:59 توسط تنها (دانیال) |


امروز چند تا عکس گذاشتم که هم قشنگن و هم زیبایی هنر عکاسی رو نشون می ده

امیدوارم خوشتون بیاد و یه معرفت بزارینو نظر بدین

ممنون می شم


+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 13:19 توسط تنها (دانیال) |



             

   راه ابراز عشق متفاوت                       

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.


در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند...


داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

 

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟


بچه ها حدس
زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!


پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

 

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...

راهی متفاوت برای ابراز عشق

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 19:56 توسط تنها (دانیال) |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست .....
او جانشینه همه ی نداشتن هاست....


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته سوم مهر 1388

هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388



پیوندها

مهتاب smh
مردی از جنس بلور..
رفیق کوچه تنهایی..(احسان)
خاله ریزه...
نیمه شب...
سرزمین ابی...
خدا منو یادت هست...(فهیمه)
خلوت شبهای تنهایی...(سوزان)
دنیای زیبا...(فاطی خانم)
...(ایدا)magic girl
اسمان بی ستاره...
نفرین شده...(سحر)
یادداشت های یک گلابی...
عاشقانه ها...
وقتی تو نیستی....(رویا)
یاد...
یه سایت دوستانه(عکس)...
رها(شوکولات)....
غربیه...
ماه من غصه چرا....
تنهای تنها..
سوسو..
" همه چیز از همه جا "
ayliiiiiiiii
پر پرواز...
2khi lover....
نجواهای یک دل تنها
شباهنگ...(یاسمن)
کتی...
ساغری
سایه سکوت....
مطالب علمی جالب...
میلاد.......روشنایی
sweet love(sun girls
رها.....
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin